سفارش تبلیغ
صبا
 
شنبه 91 تیر 31 , ساعت 8:20 عصر

در کوه های شمالی قریه گوگجه در بخش مراوه تپه و در محدوده دهستان تمران (تمر قره قوزی) بر فراز ارتفاعات گوگجه داغ، آرامگاه خالد بن سنان (ع) قرار دارد. این زیارتگاه در شمال شرقی شهرستان کلاله در استان گلستان واقع می باشد. این زیارتگاه منسوب به حضرت خالد بن سنان علیه السلام معروف به خالدنبی (ع) است که یکی از اولیا بزرگ و انبیاء دوره فترت بوده و آخرین مبلغ دین مسیح می باشد که مردم را به دین و آیین مسیحیت دعوت می کرده است.
این مکان مقدس در دورترین و بلندترین نقطه منطقه جرجان (منطقه گنبد فعلی) در بالای قله کوهی قرار دارد که این کوه از طرف شرق به کوه های باباشملک و از جهت شمال، جنوب و غرب به هزار دره اطراف پیوسته است به طوری که وقتی از بلندای آرامگاه خالدنبی به دامنه شمالی نگاه کنیم، تپه ماهورها و چین خوردگی های طبیعی که به امواج فرو نشسته دریا شباهت دارد، کاملا محسوس است.
آرامگاه حضرت خالد بن سنان (ع)، جدای از مکان مقدس و زیارتگاه از لحاظ چشم انداز طبیعی می تواند بهترین تفریحگاه برای بهره مند شدن سالم از طبیعت زیبای این منطقه باشد. در کنار این طبیعت زیبا در طرف شرق و جنوب و جنوب شرقی آرامگاه در منطقه ای نسبتا وسیع سنگ هایی باستانی با قدمت تاریخی قبل از اسلام به صورت میله ای و استوانه ای و چلیپا قرار دارد که به وسیله انسان تراشیده شده و با توجه به آثار موجود در منطقه، این آثار حکایت از آن دارد که هزاره پیشین در این منطقه تمدنی بوده است، که این خود یکی دیگر از جاذبه ها و دیدنی های این منطقه محسوب می شود. ولی متاسفانه این مکان مقدس و باستانی، بعلت محرومیت و دورافتادگی مورد بی توجهی قرار گرفته و فاقد نعمت برق بوده و دارای جاده ای صعب العبور، مخصوصا از فاصله شش کیلومتری بقعه که در فصل زمستان بعلت بارندگی های سیل آسا خرابی جاده را دو چندان کرده و باعث قطع ارتباط می گردد و تردد و رفت و آمد را برای زوار محترم و گردشگران عزیز بسیار مشکل می نماید.
در مورد امکانات رفاهی برای زائرین و گردشگران باید گفت که در اطراف بقعه خالدنبی (ع) سی و دو اتاق برای ستراحت زائرین، یک موتور مولد برق، یک باب انبار، یک باب مسجد، یک باب مغازه و تعدادی توالت و سه آب انبار می باشد که آب شیروانی های بناها در این آب انبارها جمع می شود و آب این مکان به این طریق از آب باران تامین می شود و این اقدامات نیز مرهون خدمات و زحمات حاج مراد دردی قاضی نخستین بانی و هیئت امنای این زیارتگاه می باشد.

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.



خالدنبی برگ مبهمی از تاریخ انبیاء
خالدنبی از پیامبران تبلیغی و بدون کتاب می باشد؛ همچنین آخرین پیامبر مبلغ دین مسیح بوده و وظیفه اش ایجاب می کرد که به عنوان مبلغ دین به همه جا سفر کند و مردم را به پذیرش دین مسیح دعوت کند. از طرف دیگر چون خالدنبی در کشوری می زیسته که حاکم و اکثریت مردم آن کشور مسیحی بوده اند، حضرت دیگر لزومی نمی بیند که در میان مردمی که دین مسیحیت، مذهب رسمی آنان بود، به تبلیغ دین مسیح بپردازد، و بدین ترتیب آن حضرت برای انجام فریضه خود به عنوان مبلغ دین مسیح عازم سفر شد.
در دنباله با مطالعه کتابهای تاریخ متوجه خواهیم شد که در آن زمان به جز کشور ایران که خسرو انوشیروان پادشاه آن بود در اکثر کشورهایی که با عربستان و یمن همسایه بودند، مسیحیت، به عنوان دین رسمی به شمار می رفته است و نیز پادشاهان آن کشورها مسیحی بوده اند و به دین خود تعصب خاصی می ورزیده اند. اما در این بین در کشور ایران، آئین زرتشت، مذهب رسمی اکثر ایرانیان بود و چون خسرو انوشیروان در مقایسه با سایر پادشاهان، «نسبت به ادیان پادشاهی سهل گیر بود» (1)، مسیحیت و سایر ادیان و مذاهب نیز در بین ایرانیان رایج بوده است.
با توجه به مطالب اشاره شده و موقعیت و شرایطی که مسیحیت در آن زمان داشته، خالدنبی می توانسته از طریق عبور ازخاک کشورهای همسایه یمن، بدون درگیری و مشکلات، وارد خاک ایران شود.
حضرت خالد بن سنان (ع) در عدن که منطقه ایست مشرف به دریا، زندگی می کرده است، پس این احتمال نیز می تواند وجود داشته باشد که از این طریق خلیج عدن و از راه آبی مسیر خود را تا ایران طی نماید. با توجه به منابع و اطلاعات به دست آمده در اینکه حضرت خالد بن سنان معروف به خالدنبی، آخرین پیامبر مبلغ دین مسیح وارد ایران شد و آرامگاه وی در منطقه جرجان قرار دارد، هیچ شکی نیست. ولی اینکه آن حضرت چطور و از چه مسیری و راهی و به چه طریقی و در چه سالی وارد ایران شده، تا به حال هیچگونه منابع و اطلاعاتی که بیانگر این مطلب باشد به دست نیامده است.
آنچه به نظر نگارنده مسلم می باشد این است که حضرت خالدبن سنان علیه السلام در زمان پادشاهی خسرو انوشیروان برای تبلیغ دین مسیح به کشور ایران آمده، به منطقه جرجان می روند. این نکته نیز قابل بیان است که امکان اینکه خالدنبی از دست قوم و یا اقوامی فرار کرده و این ناحیه آمده، سپس به بلندترین نقطه آن ناحیه درفته اند، وجود دارد. حکایت های مختلفی در این باره گفته می شود که در آنها اشاره شده که خالدنبی و یارانش از دست قومی آتش پرست که قصد جان آنان را داشتند، گریخته و به بالاترین نقطه جرجان، که همان کوههای گوگجه داغ امروزی می باشد رفته اند.
در این حکایتها با اشاره به سنگ های موجود در اطراف مزار حضرت خالد بن سنان (ع) می گویند که بعد از صعود به بلندیهای کوه، خالدنبی و یارانش مشاهده می کنند که قوم مهاجمی که از دستشان فرار کرده اند نیز به تعقیب آنها به طرف کوه یورش برده اند. خالدنبی دست به دعا بر می دارد و از درگاه ایزد منان می خواهد که آنها را از دست این قوم برهاند. در این قسمت، حکایت به دو روایت آمده است، عده ای می گویند به اذن خدای تعالی آن قوم مهاجم، همه به سنگ تبدیل می شوند و عده ای نیز بر این قولند که «خالدنبی و یارانش برای رهایی از دست این قوم آتش پرست به خواست خداوند به سنگ تبدیل شده اند.» (2)
در بررسی این حکایت، به دو مورد بر می خوریم که صحت این مطالب را زیر سوال بده، مورد شک و تردید قرار می دهد. مورد اول اینکه اگر در منطقه جرجان، قومی آتش پرست زندگی می کرد، باید آثاری از آتشکده و پرستشگاه های این قوم در این منطقه و نواحی اطراف آن به دست می آمد و همچنین در هیچ جای تاریخ اشاره ای به اینکه در منطقه جرجان آتشکده ای وجود داشته و یا قومی خورشید پرست یا آتش پرست در این منطقه سکنی گزیده اند نشده است.
مورد دوم اینکه، سنگ هایی که در این حکایات گفته می شود انسان هایی هستند که به سنگ تبدیل شده اند، اولا باید گفت که شکل این سنگ ها هیچ شباهتی با آناتومی بدن انسان ندارد و فقط میله های سنگی می باشند، در گذشته در پای این میله های سنگی دو کرده سنگی به اندازه هندوانه وجود داشته است.
ثانیا مطالعات انجام شده نشان داده است که این سنگ ها از کوه های بلند این منطقه تهیه شده و جنس و نوع این میله های سنگی با جنس و نوع سنگ های کوه یکی می باشد. و اگر با دقت و ظرافت به بیرون و داخل شکستگی های برخی از این سنگها نگاه کنیم متوجه وجود سنگواره هایی به شکل صدف در این سنگها خواهیم شد. در دنباله حکایات در یکی دیگر از این حکایت ها گفته می شود که خالدنبی و یارانش به بالای کوه فرار می کنند، قوم مهاجم در پایین کوه و دامنه کوه های اطراف مستقر می شوند به طوریکه به بلندیهای کوه که خالدنبی و یارانش بر روی آن قرار دارند، دید کامل دارند. خالدنبی و یارانش در بالای کوه در دید دشمنان قرار داشتند باید از آنجا فرار می کردند به طوریکه دشمن متوجه غیبت و فرار آنان از بالای کوه نشود، پس خالدنبی و یارانش برای فریب دشمن و مطلع نساختن آنها از فرار خود از بالای کوه، شروع به تراشیدن میله های سنگی کرده اند که از فاصله های دور با سیاهی یک انسان اشتباه گرفته می شد. خالدنبی و یارانش این میله های سنگی را در زمین فرو بردند و دشمن با دیدن این میله های سنگی از فاصله دور، تصور کردند که خالدنبی و یارانش هنوز بالای کوه می باشند و در دید آنان قرار دارند. خالدنبی و یارانش با این کار خود تواستند از دست آن قوم فرار کنند. دشمن فریب خورده، بعد از چند مدت که خالدنبی و یارانش فرار کرده بودند، به بالای کوه رسیده با میله های سنگی روبرو شدند.
در بررسی این مطلب باید گفت که تراشیدن این همه سنگ، با تعدادی بیش از چند صد میله سنگی، در این مدت کم و با امکانات آن زمان، که در محاصره دشمن قرار داشتند کاری است غیر ممکن و در ثانی، روایت دیگری است که در آن بیان می شود که قوم مهاجم به بالای کوه یورش می برد. جنگ سختی بین خالدنبی و یارانش با قوم مهاجم در می گیرد. در این جنگ عده زیادی از هر دو طرف کشته می شوند و سنگ های مورد بحث ما در این منطقه، مربوط به سنگ قبرهای کشته های این جنگ می باشد. سنگهایی به شکل چلیپا یا صلیب مربوط به مسیحیان و سنگ های مربوط به قوم مهاجم می باشد و عده ای نیز گفته اند که سنگ قبرهای به شکل استوانه ای و چلیپا، نشان دهنده و قبور زن یا مرد می باشد.
در بررسی تاریخی موجود در این محل، هدف از نوشته حاضر، بررسی روایات و گفت ها و بحث های مربوط به این سنگ می باشد، در این روایات مبنا بر این گفته شده که وجود این سنگ ها با شخصیت حضرت خالدنبی (ع) ارتباط و تقارن تاریخی و زمانی دارند و به همین جهت در این مقاله، مبنای روایات موجود در مورد ارتباط سنگها با حضرت خالدنبی (ع) مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و نگارنده این احتمال را نیز می دهد که وجود این سنگها بر فراز گوگجه داغ هیچگونه ارتباطی با شخصت و مزار حضرت خالدنبی (ع) نداشته باشد. به هر حال تایید یا رد این مطالب، بعد از حفاری و کاوش های علمی منطقه به دست باستان شناسان مقدور خواهد بود.

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.



قصه خالد بن سنان (ع)
حضرت خالد (ع) در بلاد عدن در قوم خود ساکن بود.(3) در این زمان اتفاق عجیبی رخ داد، از سنگستان (4) آن دیار آتش عظیمی بیرون آمد. (5) دود ناشی از آتش، هوا را به گونه ای پر کرده بود که در روز روشن، هوا تاریک بود (6) و این آتش شب هنگام به گونه ای شعله ور می گشت و زبانه می کشید که مردم عرب به روشنایی این آتش، تا مسافت راه سه روزه، شتران خود را می چرانیدند. (7)
این آتش به نابودی کشتزارها و حیوانات روی آورد،(8) و هر کس که از نزدیک این آتش می گذشت او را می سوزاند.(9) چه بسا آتش با این عظمت، همه چیز را نابود می کرد.(10) بعضی از اعراب آن آتش را به خدائی (11) می پرستیدند (12) و خالد بن سنان العبسی که در آن بلاد دعوت دین عیسی علی نبیینا و علیه التحیه می نمود. (13) آن فرقه (14) را منع فرمود و از عذاب خدای تعالی ترسانید. (15) مردم به حضرت خالد علیه السلام گفتند که اگر ما را بدین و کیش خویش میخواهی این آتش را خاموش کن،(16) تا نشانه ای برای اثبات نبوت و پیامبریت باشد تا ما را در حق تو لغزشی پیش نیاید.(17) آن حضرت مسئول ایشان را به اجابت مقرون داشت (18) و خالد با ده رفیق شفیق (19) متوجه آن آتش شد (20) و آتش آهنگ ایشان کرد. (21) حضرت خالد عصای (22) خویش را به دست گرفته و به طرف آتش رفت و همچنان با عصایش بر آتش می زد (23) و با عصای خویش آن نار عظیم را خاموش گردانید.(24)
حضرت خالد به رفیقان گفت که تا با کفش هایشان بر آتش بزنند (25) و رفقا همین کار را کردند. (26) سرانجام آن آتش پیش ایشان گریخته و به چاهی فرو رفت.(28) آنگاه خالد بن سنان فرزندان (29) خویش (30) را طلب (31) کرد (32) و گفت: (33) من به داخل این چاه می روم (34) تا این آتش (35) را خاموش کنم (36) و هم اکنون شما را آگاه می کنم (37) که سه روز (38) بر لب این چاه صبر (39) کنید (40) و بعد از اینکه سه روز گذشت من را صدا کنید و بخوانید. (41) من به سلامت از چاه بیرون خواهم آمد (42) و شرط است که در این سه روز مرا صدا نکنید (43) که اگر این سه روز تمام نشده مرا صدا کنید (44) من از چاه بیرون می آیم (45) ولی با این کار خود موجب مرگ من خواهید شد و مرگ من در خواهد رسید.(46) ایشان این پیمان را استوار کردند (47) و آن حضرت برسر چاه آمد،(48) و فرمود: «بدی بدی کل هدی مود،(49) الی الله العلی،(50) لادخلنها و هی تلظی (51) و لا خرجن منها و ثیابی تندی»(52)
«هویدا شوید جمیع هدایتها که به خدا منتهی می شود، خداوند اعلی، داخل می شوم در آتش در حال زبانه کشیدن و بیرون می آیم از آن، در حالی که جامه های من نمناک باشد.»(53)
این را گفت (54) و حضرت خالد از پشت سر آتش به داخل چاه رفت (55) (فرو شد) (56) و آن آتش را خاموش کرد.(57) چون دو روز (58) از غیبت او گذشت فرزندان او دیگر تاب نیاوردند (59) و با خود اندیشیدند که مبادا پدر ما وداع جهان کرده باشد.(60) لاجرم گول شیطان (61) را خورده، بر سر چاه آمده،(62) بانگ برداشتند، (63) که ای پدر اگر زنده ای ما را از حیرت برآور، (64) چون فریاد و صدای فرزندان خالد بلند شد، خالد (ع) (65) از چاه بیرون آمد.(66)
عرق بسیاری کرده بود (67) و لباسهایش از عرق، تر شده بود، اما هیچ جایش نسوخته بود.(68) ولی آن حضرت در نتیجه فریاد و بانگ فرزندان خود، سردرد شدیدی داشت.(69) آن حضرت رو به آنان کرد و گفت: مرا ضایع ساختید و به وصیت من نپرداختید (70) و بدان عمل نکردید و همانطور که گفته بودم مرگ من فرا خواهد رسید و من از این جهان بیرون می شوم. (71) و خبر از مرگ خویش داد. (72)
حضرت خالد بن سنان رو به قوم خود کرده و به آنان گفت که اکنون شما را وصیتی کنم که من چون وداع جهان گویم (73) مرا در قبر نهید (74) و شما بر سر قبر من چهل روز اقامت کنید.(75) بعد از اینکه چهل روز گذشت یک گله گوسفند (77) پیدا خواهد شد (78) و حمار دم بریده (79) پیش روی آن گوسفندان خواهد بود (80) و آنگاه که در برابر قبر من رسیدند (81) آن حمار خواهد ایستاد،(82) وقتی این صحنه را دید آن حمار را بگیرید و بکشید و شکمش را شکافته و آن را بر قبر من بزنید، (83) و آنگاه، قبر مرا نبش کنید (84) تا من زنده از گور برخیزم (85) و شما را از احوال برزخ و قبر از روی یقین و مشاهده خبر دهم. (86) این را بگفت و بمرد. (87) پس فرزندان او جسد مبارکش را به خاک سپردند (88) و به موجب وصیتش، چهل روز بر سر قبر او اقامت کردند.(89) آنگاه دیدند (90) که طبق همان صفت که نشان داده بود، (91) اتفاق افتاد.
گله ای از گوسفندان و خری دم بریده که پیش روی گله حرکت می کرد و آن حمار در برابر قبر آن حضرت ایستاد. (92) مومنان قوم او (93) قصد کردند که بر حسب فرموده خالد (ع)، (94) قبر او را بگوشایند (95) و جسدش را بر آورند.(96) خویشاوندان آن حضرت گفتند که ما بدین کار رضا نمی دهیم تا مبادا از قبر بیرون نیاید و زنده نشود تا این سخن ها در دهان افتد.(97) و نیز، اولاد آن حضرت و عبدالله بن خالد بن سنان (98) از خوف عار، (99) گفتند: اینکار موجب سرزنش ما خواهد شد و برای ما نیکو باشد، زیرا که از این پس مردم عرب ما را اولادالمنبوش خواهند گفت و این عاری عظیم است. (100)
لاجرم، بواسطه حمیت جاهلیت وصیت او را بجای نیاوردند، (101) و نگذاشتند که کسی آن قبر را بشکافد و وصیت آن حضرت را ضایع گذاشتند. (102)

خالد بن سنان (ع) کیست؟
خالد بن سنان معروف به خالدنبی، در زمان فترت (فترت در اصل به دو معنی سکون و آرامش است و به فاصله میان دو جنبش و حرکت یا دو کوشش و نهضت و انقلاب نیز گفته می شود.) یعنی زمانی که میان رفع عیسی (ع) و بعثت محمد (ص) بود مبعوث گشته و در زمان فترت چهار پیغمبر آمده که سه پیامبر از بنی اسرائیل و چهارمین پیامبر از عرب بوده که او خالد بن سنان (ع) می باشد. (103)
خالد بن سنان از قبیله «بنی عبس بن بغیض» (104) که بر حسب نبوی پیامبری بود که قومش حق وی را نشناختند. (105)
چون مرگ خالد فرا رسید، قوم خود را به نزدیکی بعثت رسول اکرم خبر داد. (106) دختر خالد (ع) در سالخوردگی خدمت رسول الله رسید. (107) پیغمبر (ص) او را بزرگوار داشت و ردای مبارک را گسترده او را بر ردای خویش نشاند (108) و فرمود: «مرحبا بابنه نبی اضاعوه قومه» (مرحبا بر دختر پیغمبری که طایفه اش او را ضایع کردند و وصیت او را نکردند.) (109)
از قضا چنان اتفاق افتاد که حضرت رسول صلی الله علیه و آله سوره اخلاص را تلاوت کردند و فرمودند: «قل هو الله احد الله الصمد» (110) دختر خالد به او گفت: پدر من در حیات خویش این سوره را تلاوت می کرد. (111) و در حدیث آمده است که پیغمبر به او گفت: «مرحبا بابنه اخی». (112)
خالد در قوم خویش مقصد و ملجأ بود که در سواغ احوال و مصالح اعمال التجاء به درگاه او می کردند و مقاصد و حاجات خویش به عرض او می رسانیدند و ظفر بر نهج مطالب می یافتند و او مظهر اسم صمد بود و ذاکر رب خویش به اسم احد و صمد، لاجرم حکمت صمدیه به کلمه او اختصاص یافت. (113)
درباره خالد نوشته اند که: « فرشته خدای بر او ظاهر می گشت و جنابش را از حدیث بهشت و دوزخ و میزان و حساب و ثواب و عقاب روز جزا آگاه می ساخت. (114) و آن حضرت مردم را به شریعت عیسی (ع) دعوت می فرمود. (115)
آن حضرت بعد از مبعوث گشتن با قوم خود گفت که فرشته نزد من می آید که خازن نار است و با من از جنت و جهیم و بعثت و میزان و سایر احوالات آخرت حدیث می کند. (116) پس غرض خالد (ع) ایمان آوردن همه عالم بود به آنچه رسل کرام (ع) از احوال قبر و مواطن و مقامات برزخیه به عالمیان رسانیده اند تا رحمت باشد جمیع اهل عالم را (117)، چه او شرف قرب نبوت به نبوت محمد (ع) یافته بود، و می دانست که حضرت الهی به فیض فضل نامتناهی محمد را رحمت عالمیان ساخته است و به رسالت تامه اش نواخته. و خالد رسول نبود: (118) لاجرم خواست که از رحمتی که در رسالت محمدیه است حظی وافر حاصل کند. (119)
خالد بن سنان اظهار کرد به دعوی خویش اخبار و انباء را از برخی که بعد الموت است، و اظهار نبوت خویش در دنیا نکرد، و لهذا نبی ما (ص) فرمود:«انی اولی الناس بعیسی بن میم فانه لیس بینی و بینه نبی.»(120) یعنی: اول خلایق به عیسی بن مریم منم که در میان من و او پیغامبری که داعی خلق باشد بسوی حق و مشرع باشد نیست. و مراد از برزخ موطنی است در میان دنیا و آخرت، و آن غیر برزخی است که در میان عالم ارواح مثالی است و میان این نشأت عنصریه.
پس او دعوی نکرد اخبار را از آنچه در برزخ است مگر بعد از موت، پس امر کرد که نبش قبر او کنند و از او بپرسند تا اخبار کند که حکم در برزخ بر صورت حیات دنیا است تا بدین اخبار صدق همه رسل در آن اخبار که در حیات دنیا اخبار کردند ظاهر شوند. (121) پش قوم او وصیت او را ضایع کردند و رسول (ع) قومش را به ضایع شدن وصف نکرد، بلکه وصف کرد که به اضاعت وصیت نبی خویش را به مرادش نرسانیدند. (122) در قولی گویند که زندگی خالد، سیصد سال بعد از مسیح بوده و صحت این قول را فالوفده تایید کرده است، اگر اینچنین باشد، پیامبر اسلام از نوه های خالد بن سنان می باشد. (123)

معجزات حضرت خالد بن سنان (ع)
هر پیامبری برای اثبات پیامبری و نبوت خود، معجزه ای داشت، حضرت خالد بن سنان (ع) نیز از این قاعده مستثنی نبوده و دارای معجزاتی می باشد. در مقاله حاضر معجزات آن حضرت با توجه به استناد به منابع به دست آمده نوشته شده است.
مسعودی در کتاب مروج الذهب از طریق سعید بن کثیر بن عضیر المصری از پدرش از پدربزرگش از عکرمه از ابن عباس گفت که، رسول الله (ع) فرمود که خداوند، در زمان های قدیم، پرنده ای را خلق کرد که نام این پرنده را العنقا (سیمرغ) می گفتند.
نسل این پرنده در منطقه حجاز (عربستان کنونی) بسیار زیاد شد به طوریکه این پزنده ها، بچه های کوچک را می ربودند و به جاهای نامعلومی می بردند. مردم حجاز از دست این پرنده ها به حضرت خالد بن سنان (ع) که او پیامبری بعد از عیسی از قوم بنی عبس بود، شکایت کردند. آن حضرت دست به دعا برداشت و دعا کردند که نسل این چنین پرندگانی قطع شود. بعد از آن در این سرزمین فقط شکل چنین پرندگانی باقی ماند. (124)
یکی دیگر از معجزات حضرت خالد بن سنان (ع) آنست که آتش را که عرب به روشنایی آن راه سه روزه را می رود، (125) به ضرب عصایش، (126) به داخل چاهی فرو برد (127) و خود از عقب آتش وارد چاه شد (128) و آن را خاموش کرد و دیگر کس آن آتش ندید و حضرت خالدنبی بدون اینکه جایی از بدنش سوخته باشد از چاه بیرون آمد و فقط جامه هایش از عرق تر شده بود. (129)
از دیگر معجزات خالدنبی این می باشد که هر وقت خواستی باران بارد، سر به جیب فرو بردی و باران باریدن گرفتی تا بر سر نیاوردی باز نایستادی. (130)
و در دنباله با خواندن قصه خالد بن سنان (ع) که پیشتر گفته شد متوجه خواهیم شد بعد از اینکه خالدنبی به قوم خود گفت که مرا ضایع ساختید و به وصیت من نپرداختید، (131) آن حضرت خبر مرگ خویش داد و قوم خود را گفت که بعد از مرگش وی را دفن کنند و بعد از چهل روز یک گله گوسفند پیدا خواهد شد که یک حمار دم بریده پیش روی آن گوسفندان خواهد بود و آنگاه که در برابر قبر من رسیدند آن حمار خواهد ایستاد.
طبق فرموده های آن حضرت، چهل روز بعد، همانطور که ایشان فرموده بودند یک گله گوسفند که یک حمار دم بریده پیش روی آنان بود در برابر قبر آن حضرت رسیدند و آن حمار ایستاد. (132) با توجه به اینکه حضرت خالدنبی اتفاقی را که چهل روز بعد از مرگش روی داد را به قوم خود گفت و در ادامه فرمود که این اتفاق، نشانه ای خواهد بود تا در آن موقع نبش قبر او کنند و از او بپرسند تا اخبار کند که حکم در برزخ بر صورت حیات دنیاست تا بدین اخبار صدق همه رسل در آن اخبار که در حیات دنیا اخبار کنند ظاهر شوند.(133)
خالدنبی پیامبری بود که «فرشته خدای بر او ظاهر می گشت و جنابش را از حدیث بهشت و دوزخ و میزان و حساب و ثواب و عقاب روز جزا آگاه می ساخت.»(134)

اصل و نسب حضرت خالدنبی (ع)
خالد بن سنان العبسی (135) مشهور به خالدنبی از قبیله «بنی عبس بغیض» (136) می باشد و نسبت او به اسمعیل ذبیح (ع) می پیوندد. (137) در کتاب ناسخ التواریخ نسبت آن حضرت را اینطور نوشته اند که «خالد بن سنان بن غیث بن عیسی (ع)» (138) از جمله پیغمبران بزرگ است، و در کتاب ارجاء و جماجم، خالد بن سنان را از فرزندان مخزوم بن مالک عبسی دانسته اند، و در ادامه نوشته اند که در بنی اسماعیل پیامبری غیر از او قبل از حضرت محمد (ص) نمی باشد.(139)
ابن الکلبی (140) در مورد نسب آن حضرت این را گفت: «خالد بن سنان بن غیث بن مریطه بن مخزوم بن مالک بن غالب بن قطعه به عبس العبسی» (141)

سال ظهور خالدنبی (ع)
ولادت با سعادت محمد مصطفی (ص) در سال عام الفیل می باشد که طبق گفته تاریخ نویسان برابر با سال 570 میلادی است.
در کتاب ناسخ التواریخ، تاریخ ولادت حضرت محمد مصطفی را، 6163 سال بعد از هبوط آدم (ع) نوشته اند، در این کتاب تاریخ ظهور حضرت خالد بن سنان (ع) را 6123 سال بعد از هبوط آدم (ع) دانسته اند، یعنی فاصله زمانی بین ظهور خالد نبی و ولادت خاتم الانبیاء چهل سال می باشد. به عبارت دیگر حضرت خالد بن سنان (ع)، چهل سال قبل از ولادت خاتم الانبیاء به ظهور می رسد به طوریکه دختر خالد بن سنان در دوران پیری به خدمت رسول الله (ص) می رسد (142) و در حضور مبارک پیامبر، ایمان می آورد. (143) پس با توجه به توضیحات داده شده، حضرت خالد بن سنان (ع)، در سال 530 میلادی به ظهور می رسد.

محل دفن و مزار خالد بن سنان (ع)
« در کتاب الأصابه روایت شده است که حاکم به ابوحاتم الزاری گفته که شنیدم از پدر عبدالملک بن نصر و غره می گویند، در بین قیروان در وسط کوهی بلند، دریای مشاهده کردند و از راهی که از دریا تا کوه می رفت در بلندترین نقطه کوه غاری مشاهده کردند که در داخل غار مردی را دیدند به حالت خوابیده، پیچیده به لباس پشمی سفید که در قسمت سر، کاسه ای نیز وجود داشته، که هیچ تغییری نکرده بود و گروهی از جماعت آن منطقه گواهی دادند که این خالد بن سنان است. گفتم گواهی مردم آن منطقه دروغ است برای اینکه محل زندگی بنی عبس با توجه به منطقه ای که مشخصات آن را ذکر کردند، در کشور مغرب است. این حدیث را بزار و طبرانی از طریق قیس بن ربیع از سالم ذکر کرده است.» (144)
معتبرترین اطلاعات در مورد محل دفن و مزار حضرت خالدنبی از فرموده های حضرت محمد (ص) می باشد که در حدیثی می فرماید: « و یقال ان قبره بناحیه جرجان علی قله جبل یقال له خدا و قد قال فیه الرسول علیه السلام لبعض من بناته جاءته (یا بنت نبی ضیعه قومه) کذا فی الأسئله المقحمه.» (145)
بر طبق فرموده رسول اکرم «قبر حضرت خالد بن سنان در ناحیه جرجان بر روی قله کوهی که به آن خدا (146) می گویند قرار دارد و ...»
در مورد تاریخ فوت حضرت خالد بن سنان، تا به حال منابعی که در آن به تاریخ فوت آن حضرت اشاره ای شده باشد به دست نیامده است.

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.

شنبه 91 تیر 31 , ساعت 8:15 عصر

کودک در آغوش فرعون سخت بى تابى مى کرد. فرعون او را تکان تکان مى داد و بالا و پایین مى انداخت ، اما کودک سه ماهه شیر مى خواست ، گرسنه بود و ساکت نمى شد. حوصله فرعون سر رفته بود. به همسر خود گفت :
- تو که او را پیدا کردى ، خودت هم دایه اى برایش پیدا کن ! ببین مرا با هوسهاى خود به چه کارهاى وادار مى کنى ؟
- اما تو خود نیز او را درست مى دارى ، و گرنه هرگز حاضر نبودى لحظه اى او را در آغوش بگیرى ، تا چه رسد به اینکه این طور او را سر دست بگردانى !
- خیلى خوب ، معلوم است ، هر کسى بچه اى به این کوچکى و زیبایى را دوست مى دارد.
کودک واقعا زیبا بود. با اینکه سه ماهه بود، اما درشت استخوان تر از بچه هاى دیگر مى نمود. چشمانى سخت نافذ داشت و پیشانى بلند و خرمنى مو مثل دسته اى سنبل ! همسر فرعون او را زا آب نهرى که از نیل منشعب مى شد و از کنار حیاط قصر مى گذشت گرفته بود، در حالى که در سبدى بزرگ بر سطح آب شناور بود و بلند مى گریست . از همان لحظه که او را دیده بود، مهرش به دلش چنان نشسته بود که گویى فرزند خود اوست . او فرزند نداشت ، پس دوان دوان او را نزد فرعون برده و به الحاح و اصرار خواسته بود که او را به عنوان فرزند بپذیرد. فرعون گفته بود:
- آخر از کجا آمده است ؟ شاید فرزند یکى از همان اسرائیلیان

  برچسب ها: , , , , , , , , , , ,

iconادامه مطلب

 


شنبه 91 تیر 31 , ساعت 8:12 عصر

خبرى از یسع و ذوالکفل (ع)

وَ اذْکُرْ إِسمَعِیلَ وَ الْیَسعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کلُّ مِّنَ الاَخْیَارِ(48)
 48? و به یاد آور اسماعیل و یسع و ذوالکفل را، و هر یک از اخیار بودند. (از سوره مبارکه ص)

1. یسع و ذوالکفل (ع ) در قرآن
خداى سبحان نام این دو بزرگوار را در کلام مجیدش برده ، و آن دو را از انبیا شمرده ، و بر آن دو ثنا خوانده ، و آنها را از اخیار معرفى فرموده . و ذو الکفل را از صابران شمرده . در روایات هم نامى از این دو پیغمبر دیده مى شود.

2. یسع و ذوالکفل (ع ) در روایات
در بحار از کتاب احتجاج ، و کتاب توحید، و کتاب عیون ، در ضمن خبرى طولانى که حسن بن محمد نوفلى آن را از حضرت رضا (علیه السلام ) نقل کرده آمده : آن جناب در ضمن احتجاج علیه جاثلیق نصارى به اینجا رسید که فرمود: یسع همان کارهایى را مى کرد که عیسى (علیه السلام ) مى کرد، یعنى او نیز روى آب راه مى رفت ، و مردگان را زنده مى کرد، و کور مادرزاد، و بیمار برصى را شفا مى داد با این تفاوت که امت او قائل به خدایى او نشدند، و شما قائل به خدایى مسیح (علیه السلام ) شدید… .
و از قصص الانبیاء نقل شده که صدوق ، از دقاق ، از اسدى ، از سهل ، از عبد العظیم حسنى (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: نامهاى به امام جواد (علیه السلام ) نوشتم ، و در آن از ذوالکفل پرسیدم که نامش چه بود؟ و آیا از مرسلین بود یا خیر؟ در جوابم نوشت : خداى عزّوجلّ صد و بیست و چهار هزار پیغمبر فرستاد که سیصد و سیزده نفر آنان مرسل بودند، و ذوالکفل یکى از آن مرسلین است که بعد از سلیمان بن داوود مى زیست ، و در میان مردم مانند داوود (علیه السلام ) قضاوت مى کرد، و جز براى خداى عزّوجلّ خشم نکرد، و نام شریفش ((عویدیا)) بود، و او همان است که خداى عزّوجلّ در کتاب عزیزش نامش را برده ، و فرموده : ((و اذکر فى الکتاب اسمعیل و الیسع و ذا الکفل کل من الاخیار))

زندگی نامه حضرت یسع و ذوالکفل(عیلهما السلام)

در کتاب قصص الانبیاء ثعلبى دارد که الیاس پیغمبر وقتى به زنى از زنان بنى اسرائیل که فرزندى به نام یسع بن خطوب داشت وارد شد، زن وى را منزل داده و ورودش را از دشمنانش مخفى داشت . الیاس به پاس این خدمت در حق فرزندش یسع که به مرضى دچار بود دعا کرد و او عافیت یافت . یسع چون این معجزه را بدید به الیاس ایمان آورد و او را در ادعاى نبوتش ‍ تصدیق نمود و ملازمتش را اختیار کرد. از آن ببعد هر جا که الیاس مى رفت یسع نیز همراهش مى رفت .
ثعلبى سپس داستان به آسمان رفتن الیاس را ذکر کرده اضافه مى کند که : در این هنگام یسع او را بانگ زد که اى الیاس حالا که مى روى تکلیف مرا معلوم کن ، و مرا براى روزگار تنهاییم دستورى ده . الیاس از آسمان کساى خود را انداخت ، و همین کسا علامت جانشینى یسع براى الیاس در میان بنى اسرائیل بود.
آنگاه مى گوید: خداوند به فضل خود یسع (علیهالسلام ) را به نبوت و رسالت به سوى بنى اسرائیل مبعوث نمود. و به وى وحى فرستاد، و او را به همان نحوى که بنده خود الیاس را تاءیید مى کرد تاءیید فرمود، و در نتیجه بنى اسرائیل به وى ایمان آورده و او را تعظیم نموده در هر پیشامدى راءى و امر او را متابعت مى کردند، و بدین منوال تا یسع در میان بنى اسرائیل زنده بود حکم خداى تعالى در بین آنان نافذ و مجرى بود.
مؤ لف : البته درباره ذوالکفل و یسع روایات متفرقه دیگرى درباره گوشه هایى از زندگى آن دو بزرگوار هست که چون معتبر و قوى نبود و نمى شد بر آنها اعتماد کرد، از ایرادش صرف نظر کردیم .

برگرفته از کتاب تفسیرالمیزان علامه  طباطبایی (ره)


شنبه 91 تیر 31 , ساعت 7:57 عصر

شنبه 91 تیر 31 , ساعت 7:55 عصر
در قرآن خدای بزرگ اشاره به یکی از حوادث عبرت انگیز و سرگذشت گروهی از بنی اسرائیل می کند که بعد از موسی(ع) اتفاق افتاد.قوم یهود که در زیر سلطه فرعونیان،ضعیف و ناتوان شده بودند،بر اثر رهبریهای خردمندانه موسی(ع) از آن وضع اسف انگیز نجات یافته و به قدرت و عظمت رسیدند.

خداوند به برکت این پیامبر نعمت های فراوانی به آنها بخشیده که از جمله صندوق عهد بود.قوم یهود با حمل این صندوق در جلوی لشگر یکنوع اطمینان خاطر و توانایی روحی پیدا می کردند و این قدرت و عظمت تا مدتی بعد از موسی(ع) ادامه داشت،ولی همین پیروزیها و نعمتها کم کم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شکنی دادند، سرانجام بدست فلسطینیان شکست خورده و قدرت و نفوذ خویش را همراه صندوق عهد از دست دادند،بدنبال آن چنان دچار پراکندگی و اختلاف شدند که در برابر کوچکترین دشمنان قدرت دفاع نداشتند تا جائی که دشمنان،گروه کثیری از آنها را از سرزمین خود بیرون راندند و حتی فرزندان آنها را به اسارت گرفتند.
این وضع سالهائی ادامه داشت تا آنکه خداوند پیامبری به نام«اشموئیل»را برای نجات و ارشاد آنها برانگیخت،آنها نیز که از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند و دنبال پناهگاهی می گشتند،گرد او اجتماع کردند،و از او خواستند رهبر و امیری برای آنها انتخاب کند تا همگی تحت فرمان و هدایت او،یک دل و یک رای،تا عزت از دست رفته باز یابند.«اشموئیل» که به روحیات و سست همتی آنان به خوبی آشنا بود در جواب گفت از آن بیم دارم که چون فرمان جهاد در رسد از دستور امیر و رهبر خود سرپیچی کنید و از مقابله و پیکار با دشمن شانه خالی نمائید.
آنها گفتند چگونه ممکن است ما از فرمان امیر سر باز زنیم و از انجام وظیفه دریغ نمائیم،در حالی که دشمن،ما را از وطن خود بیرون رانده و سرزمین های ما را اشغال نموده و فرزندان ما را به اسارت برده است.اشموئیل دید که جمعیت با تشخیص درد به سراغ طبیب آمده اند و گویا رمز عقب ماندگی خود را درک کرده اند،بدرگاه خداوند روی آورده و خواسته قوم را به پیشگاه وی عرضه داشت به او وحی شد که «طالوت» را به پادشاهی ایشان برگزیدم.اشموئیل عرض کرد خداوندا!من هنوز طالوت را ندیده و نمی شناسم وحی آمد ما او را بجانب تو خواهیم فرستاد،هنگامی که او نزد تو آمد فرماندهی سپاه را به او واگذار و پرچم جهاد را بدست وی بسپار!
طالوت مردی بلند قامت و تنومند و خوش اندام بود و اعصابی محکم و نیرومند داشت و از نظر قوای روحی نیز بسیار زیرک و دانشمند و با تدبیر بود،ولی با این همه شهرتی که نداشت و با پدرش در یکی از دهکده ها در ساحل رودخانه ای می زیست و چهار پایان پدر ار به چرا می برد،و کشاورزی می کرد.
روزی بعضی از چهارپایان او،در بیابان گم شدند،طالوت به اتفاق یکی از دوستان خود به جستجوی آنها در اطراف رودخانه به گردش در آمد،این وضع تا چند روز ادامه یافت تا اینکه به نزدیک شهر«صوف» رسیدند.دوست وی گفت ما اکنون به سرزمین«صوف» شهر«اشموئیل» پیامبر رسیده ایم،بیا نزد وی رویم شاید در پرتو وحی و فروغ رای او به گم شده خویش راه یابیم،هنگامی که وارد شهر شدند،با«اشموئیل»برخورد کردند.
همین که چشمان اشموئیل و طالوت به یکدیگر افتاد میان دلهای آنان آشنائی برقرار شد،اشموئیل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست که این جوان همان است که از طرف خداوند برای فرماندهی جمعیت تعیین شده هنگامی که طالوت سرگذشت خود را برای اشموئیل شرح داد او گفت:اما چهارپایان،هم اکنون در دهکده رو به باغستان پدرت روانه هستند و از ناحیه آنها نگران مباش،ولی من تو را برای کاری بسیار بزرگ تر از آن دعوت می کنم،خداوند تو را مامور نجات بنی اسرائیل ساخته است.
طالوت نخست از این پیشنهاد تعجب کرد و سپس با خوشوقتی آن را پذیرفت، اشموئیل به قوم خود گفت:خداوند طالوت را به فرماندهی شما برگزیده،و لازم است همگی از وی پیروی نمائید،بنابراین خود را برای جهاد در برابر دشمن آماده کنید.بنی اسرائیل که برای فرمانده و رئیس لشگر امتیازاتی از نظر نسبت و ثروت لازم میدانستند و هیچ کدام را در طالوت نمی دیدند،در برابر این انتصاب سخت به حیرت افتادند،زیرا به عقیده آنها وی نه از خاندان«لاوی» بود که سابقه نبوت داشتند،و نه از خاندان«یوسف»و«یهودا» که دارای سابقه حکومت بودند،بلکه از خاندان «بنیامین» گمنام بود،و از نظر مالی نیز تهی دست بود.لذا به عنوان اعتراض گفتند او چگونه می تواند بر ما حکومت کند،و ما از او سزاوارتریم؟!
اشموئیل که آنان را سخت در اشتباه می دید گفت خداوند،او را بر شما امیر قرار داده و شایستگی فرمانده و رهبر به بیروی جسمی و قدرت روحی است که هر دو به اندازه کافی در طالوت هست،و از این نظر بر شما برتری دارد.ولی آنها نشانه ای که دلیل بر این انتخاب از ناحیه خدا باشد مطالبه کردند! اشموئیل گفت نشانه آن این است که،تابوت(صندوق عهد) که از یادگارهای مهم انبیاء بنی اسرائیل است و مایه دلگرمی و اطمینان شما در جنگها بوده در حالی که جمعی از فرشتگان آن را حمل می نمایند بسوی شما باز می گردد،و چیزی نگذشت که صندوق عهد بر آنها ظاهر شد،آنها با دیدن این نشانه فرماندهی طالوت را پذیرفتند.  
قصه های قرآن
تالیف:آیت الله العظمی ناصر مکارم شیرازی
پایگاه اطلاع رسانی یاسین


   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

 
 

ابزار هدایت به بالای صفحه